محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
69
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
را وعده كرد كه شبى بيرون آيد . پس چون پيغمبر عليه السّلام آن هفت تن را به در مكّه مسلمان كرد و بگذشتند ، ديگر روز خواست كه به مكّه اندر شود . يك تن از مسلمانان سوى پيغمبر آمد و او را خبر آورد كه مردمان مكّه با بو جهل بيعت كردند كه ترا اندر مكّه رها نكنند . پيغمبر عليه السّلام دانست كه به مكّه اندر نتواند شدن مگر به زينهار مهترى . پس پيغمبر اين مرد را سوى اخنس بن شريق فرستاد . و او مردى بزرگوار بود و خليفهء بنى هاشم بود ، و ليكن به مكه اندر غريب بود . پيغمبر نزديك او پيغام فرستاد كه مرا زينهار ده تا من به مكّه اندر آيم و بو جهل مرا بيرون نكند . اخنس گفت : من خود غريبم اندر مكّه و به زينهار ديگر كس اندرم . اين چنين شهريان را بايد گفتن . آن مرد باز گشت و نزد پيغمبر آمد و پيغام اخنس بداد . پيغامبر او را سوى سهيل بن عمرو فرستاد ، مهترى بود از قبيلهء ازد . سهيل گفت قبيلهء من كمتر و كهتر از ديگر قبيله ها است و من قريش را باز نتوانم داشت . آن مرد باز آمد و بگفت . پيغمبر سوى مطعم بن عدىّ فرستاد و از او نيز همچنين زينهار خواست و او به قبيلهء خويش اندر قوى بود و با بو جهل و گروهش بد بودى . مطعم آن مرد را گفت : برو و محمد را بگوى كه من ترا نگاه دارم ، اندر آى . پيغمبر عليه السّلام به مكّه اندر آمد و ديگر روز خواست كه به مزگت آيد . بو جهل با قريش بيامدند و به در مزگت بنشستند . مطعم پنداشت كه بو جهل سلاح برگيرد . مطعم با همه عبد مناف با سلاح به مزگت آمدند ، و پيغمبر عليه السلام با ايشان اندر آمد . بو جهل پنداشت كه مطعم با همه قبيله به دين محمّد اندر شدند . مطعم را گفت : انت متابع ام مجير . گفت : بگرويدى يا زنهار دادى ؟ مطعم گفت : بل مجير . گفتا : زنهار دادم . بو جهل گفت : قد اجرنا من اجرت . هر كه تو او را زينهار دادى ما نيز داديم اندى كه تو به دو نگرويدى . پس پيغمبر عليه السّلام اندر مزگت آمد و خانهء كعبه را طواف كرد و دو ركعت نماز كرد و بيرون شد . پس به زنهار مطعم همى بود و همان احتمال مىكرد تا دلش بر مكّه سرد شد . و هر سالى كه عرب به موسم گرد آمدى به حجّ كردن از اطراف جهان ، پيغمبر سوى ايشان رفتى و دين خويش بر آن مردمان عرضه كردى